کافه سیمرغ

جایی برای نوشتن و بهتر نوشتن

کریم رود

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۸:۲۴ ۵ نظر
محمد عبدلله

دشت گذشته


از اشتیاق خودش سرکیف می‌شد. سرکیف می‌شد که می‌دید دلش، هنوز بعد از هشتاد و اندی سال، لرزیدن را از یاد نبرده...

ادامه مطلب...
۱۲ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۳۴ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بهداد احمدی

Nocturne

زیرِ نورِ آبی، برگ‌هایِ سبز اوراقی بودند فراتر از هر کتابِ جادو،

و چاله‌هایِ آب میانِ گل و لای، اکسیری قوی‌تر از هنرِ کیمیاگران.

صدایِ جیرجیرک‌ها به سخره می‌گرفت ماهرانه‌ترین وردها را.

آنگاه که مهتاب، جادویی متفاوت از جادویِ کیمیاگران و مغانِ چیره‌دست اجرا می‌کرد. جادوی شب.


- نور و تاریکی، سیندارِ خردمند



(به خدا دارم تلاش، فعلاً نخورید داستان هم می‌نویسم :همر:)


۰۱ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۲۹ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
خودِ صدرا

فیلم نامه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۴ ۱ نظر
محمد عبدلله

بخاطر گل‌ها


سلام! 


اومدم آشوب کنم. :evil:


عرضم به حضورِ انور و عنبر و اخترتون، یه داستان‌کوتاه خیلی وقت پیش نوشتم که تو چندتا مسابقه فرستادم، رد شد. :hammer: ولی ازون جایی که خودم خیلی دوستش دارم، می‌خوام عیب و کاستی‌هاش مرتفع بشن. فلذا خیلی خوشحال می‌شم بخونین و منو از نظرات خوبتون بهره‌مند کنین. 

***

بوی چای بابونه همه خانه را برداشته. به مادر ارغوان سلام می‌کنم و با لبخندش پاسخم را می‌دهد. تا قبل از ورودم مطمئن نبودم دارم کار درستی می‌کنم یا نه. ولی حالا که آمده‌ام، حالا که این صورت لبخنده و چشمان مملو از امید را می‌بینم، تردید نمی‌کنم. مادر ارغوان بعد از احوال‌پرسی، مرا سمت اتاق دخترش هدایت می‌کند و آرام تقه‌ای به در می‌زند:« ارغوان، یکی اومده ببینتت.» و با ذوق به من می‌نگرد که صدای ارغوان برمی‌خیزد:« من که گفته بودم حوصله کسی رو ندارم.» یک بارِ دیگر فکر می‌کنم شاید کار درستی نمی‌کنم که می‌خواهم در این وضعیت او را ببینم. شاید روی حساب ترحم و دلسوزی بگذارد. ولی خب مگر دلیل دیگه‌ای هم دارد؟ به هر حال توی دوستی هم آدم دلش می‌سوزد دیگر. رفقا برای یکدیگر دلسوزند. نمی‌فهمم چرا ارغوان این‌قدر زودرنج و حساس است.

ادامه مطلب...
۲۶ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۶ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
خاتون

جماعت

وای از این جماعت مرده پرست


تا هست بگویند این همان است همان باده پرست


تا مرد بگیرند بر سر دست


این همان بود همان عاشق مست

۲۵ دی ۹۵ ، ۲۰:۴۴ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ساقی

دو

حواسم نبود

دو فنجان ریختم.

۰۸ دی ۹۴ ، ۰۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
بهداد احمدی

پست اول

اینجا کافه سیمرغه

سلام دنیا!
۰۸ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۸ ۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
بهداد احمدی
کاربر امتياز
ساقي 0
محمد عبدلله 0
صدرا بوستاني 0
ميار 0
0
0