سلام! 


اومدم آشوب کنم. :evil:


عرضم به حضورِ انور و عنبر و اخترتون، یه داستان‌کوتاه خیلی وقت پیش نوشتم که تو چندتا مسابقه فرستادم، رد شد. :hammer: ولی ازون جایی که خودم خیلی دوستش دارم، می‌خوام عیب و کاستی‌هاش مرتفع بشن. فلذا خیلی خوشحال می‌شم بخونین و منو از نظرات خوبتون بهره‌مند کنین. 

***

بوی چای بابونه همه خانه را برداشته. به مادر ارغوان سلام می‌کنم و با لبخندش پاسخم را می‌دهد. تا قبل از ورودم مطمئن نبودم دارم کار درستی می‌کنم یا نه. ولی حالا که آمده‌ام، حالا که این صورت لبخنده و چشمان مملو از امید را می‌بینم، تردید نمی‌کنم. مادر ارغوان بعد از احوال‌پرسی، مرا سمت اتاق دخترش هدایت می‌کند و آرام تقه‌ای به در می‌زند:« ارغوان، یکی اومده ببینتت.» و با ذوق به من می‌نگرد که صدای ارغوان برمی‌خیزد:« من که گفته بودم حوصله کسی رو ندارم.» یک بارِ دیگر فکر می‌کنم شاید کار درستی نمی‌کنم که می‌خواهم در این وضعیت او را ببینم. شاید روی حساب ترحم و دلسوزی بگذارد. ولی خب مگر دلیل دیگه‌ای هم دارد؟ به هر حال توی دوستی هم آدم دلش می‌سوزد دیگر. رفقا برای یکدیگر دلسوزند. نمی‌فهمم چرا ارغوان این‌قدر زودرنج و حساس است.

بی‌اختیار راهم کج شده به سمتی دیگر. اما مادر ارغوان آستینم را می‌گیرد و با دست آزادش، در اتاق دخترش را هُل می‌دهد و مرا می‌کشاند تا آستانه‌ی در. ارغوان که ابروهایش را در هم کرده، می‌خواهد باز هم غرولند کند. ولی با دیدنِ من، خشکش می‌زند. مادر ارغوان ما را تنها می‌گذارد و من این پا آن پاکنان، به سمت پنجره‌ی اتاقش قدم برمی‌دارم که می‌گوید:« مگه تو مسافرت نبودی؟» سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم و در حالی که دو دستم را داخل جیب‌های سویشرت بنفشم می‌برم، به پنجره تکیه می‌زنم:« اوهوم. حتماً باید بگم بخاطر تو برگشتم؟» ارغوان نگاهش را از من می‌گیرد. بی‌حرکت بر جای می‌ماند و به نقطه‌ای خیره می‌شود. انگار که باور نکرده باشد بخاطر " او" از سفر زده‌ام.


به گلدان‌های روی رفِ پشت پنجره زل می‌زنم. کاکتوس‌های سرمازده‌ای که به بهار نرسیده‌، نیمه‌جان مانده‌اند. پرده‌های گل‌گلیِ سبزآبی را کنار می‌زنم و پنجره را باز می‌کنم:« ببین گل‌هات بخاطر تو چقد پژمرده شدن...» دستی به تن گیاه آلوئه‌ورایش می‌کشم که از فرط سرمازدگی، کبود شده و از کمبود آب، زرد. می‌آیم چیز دیگری به جمله‌ام بیفزایم که با قدرت چرخ‌های صندلی‌اش را می‌گرداند و به سمتم می‌آید:« نمی‌خوامشون. حوصله‌شونو ندارم.» دستش را زیر چانه می‌زند و بهشان خیره می‌شود:« حوصله خودمم ندارم. چه برسه اونا.» آهی می‌کشد و بعد باز ابروهایش را در هم گره می‌کند:« توئم فک نکن الآن خوشحالم بخاطر من از عیش و نوشت زدی. بیخود این همه خودتو اذیت کردی تا به من سر بزنی.»


« بسه بسه، این‌قد قیافه نگیر! حالا انگار چی شده! چرا تو هر مشکلی برات پیش می‌آدو یه عالم گنده می‌کنی؟» با دلخوری جواب می‌دهد:« چون واقعاً گنده‌ست! ممکنه تا آخر عمرم همین‌جوری بمونم! یا فوقِ فوقش مثِ پیرزنا لِخ لِخ راه برم و تاتی تاتی کنم!» پای پنجره می‌نشینم:« ببین، بابای منم با این سنش چندسال پیش یهو تِلِپی افتاد! اون‌قدم عادی بود که فکر نمی‌کرد چیز جدی‌ای باشه. تا این‌که یه روز رفت دکتر و برگشتنی دیدیم گچ گرفته و به قولِ خودت لِخ لِخ و عصا به دست داره خودشو از پله‌ها می‌کشه بالا! دکتره هم کلی زرت و پرت کرده بود که این پا دیگه مثل اولش نمی‌شه و از شما که سنی گذشته و ازین ادا اصولا! اون‌وقت چی شد؟ بیست‌روز بعدش بابام دیگه حوصله‌ش سر رفت و زد به سرش، رفت تو حموم شروع کرد وا کردنِ گچِ پاش! تا دوماه هم می‌لنگید بازم. ولی می‌بینیش که. سالم و سلامت داره راه می‌ره و به زندگی‌ش ادامه می‌ده.»


ارغوان با کلافگی چشمانش را در حدقه می‌گرداند و با لحن حرص‌آلودِ دندان‌قروچه‌کنانی می‌گوید:« زانو فرق می‌کنه! عملِ زانو فرق می‌کنه!» در این لحظه، در اتاق باز می‌شود و مادرش با سینی چایِ مطمئناً بابونه و بیسکوییت‌های دست‌پختِ خودش وارد می‌شود و سینی را روی میز ارغوان می‌گذارد:« دخترم پاشو از نادیاجان پذیرایی کن! ناسلامتی اومده عیادتت!» ارغوان با چشمانِ از تعجب درشت‌شده، می‌گوید:« پاشو؟!» و تقریباً داد می‌زند:« چرا هیشکی نمی‌فهمه من چه مرگمه؟!» نگاه مادرش آن‌قدر محزون و غمگین می‌شود که قلبم یک لحظه به درد می‌آید. ناخودآگاه صدای من هم اوج می‌گیرد:« باور کن مادرت هم به قدر خودت داره اذیت می‌شه. همه دور و بریات درک می‌کنن چی پشت سر گذروندی. لازم نیست سرشون داد بکشی!»


« دوستت راست می‌گه عزیزم. ما می‌تونیم اهمیت ندیم. ینی اگه قرار بود حالتو نفهمیم، نگرانت نمی‌شدیم. ولی وقتی خودمونو درگیرت می‌کنیم، شاید دقیقاً نفهمیم. ولی حداقل می‌خوایم شریک دردت باشیم. آدم همیشه نمی‌تونه تنهایی دردا رو به دوش بکشه.» بعد رو می‌کند به من:« نادیا جان، اگه بدونی من و باباش چی‌کارا کردیم تا ازین عزلت‌نشینی‌ش دربیاد، درکمون می‌کنی. وقتی یکی که برات مهمه تو مشکل می‌افته، تو هم به همون اندازه درگیر می‌شی. مشکل دیگه فقط واسه اون نیست. فشارش رو ما هم هست. تازه مسائل دیگه‌ هم به کنار. خودت می‌دونی هر کی به نوبه خودش مشکلات خودشو داره.»


ارغوان می‌چرخد و پشتش را به ما می‌کند و به سمت تختش روانه می‌شود:« خیله خب، پس برسین به مشکلاتتون. بذارین منم تو حال خودم باشم. من که ازتون نخواستم!» مادرش کمی براق و عصبی می‌شود. نجمه‌خانم از یک جایی که آستانه تحملش می‌گذرد، بدنش شروع می‌کند به لرزیدن. هر چند روی صدایش تأثیری ندارد:« تو نخوای هم ما درگیر می‌شیم. چرا متوجه نیستی؟ آدم نباید این‌قد خودبین باشه. کسایی هستن که براشون مهمی و دوستت دارن...»


ارغوان وسط حرف مادرش می‌پرد؛ کاری که می‌دانم به ندرت مرتکب می‌شود:« اگه نخوام دوستم داشته باشین چی؟! دست از سرم ورمی‌دارین؟» بعد می‌چرخد و رو می‌کند به من:« تا تو نیومده بودی من حالم خوب بود! نیگا آدمو وادار به چه کارایی می‌کنی!» مادرش بدون این‌که به ما نگاه کند، سمت در اتاق می‌رود. ولی قبل از این‌که خارج شود، می‌گوید:« هیچم حالت خوب نبود. اون‌قد حالت بده که خودتم نمی‌فهمی حالِ خوبتو.»


و پشت سرِ بسته‌شدنِ در، سکوت سرد و سنگینی در میانمان می‌نشیند. برای شکستنش بلند می‌شوم و به طرف میز ارغوان می‌روم چای و بیسکوییتم را برمی‌دارم:« دلِ هر کی رو می‌خوای بشکنی بشکن. ولی با مامانت همچین نکن ارغوان. ببین کِی بهت گفتما.» سر در گریبان، تا نزدیک پنجره می‌رود. می‌ایستد و خیره به حیاط خانه‌شان می‌گوید:« بخاطر مامانمه که هنوز زنده‌م. وگرنه از همین پنجره یه جوری خودمو پرت می‌کردم که همه از شرم راحت شن.» و طوری به پایین زل می‌زند که کم کم به شک می‌افتم نکند بخواهد تن به این حماقت دهد. سینی را مقابلش می‌گذارم تا به نحوی حواسش را پرت کنم:« حالا که این‌قد می‌خوای بمیری، لااقل با شیکم پُر بمیر.»


« اون‌وقت کی حال داره دل و روده‌مو جمع کنه؟» ادای بالاآوردن درمی‌آورم:« عووووق چقد تو پلشتی ارغوان! حالمو بهم زدی. بذار بیسکوییتِ خوشمزه‌ی مامانت راحت از گلوم بره پایین، بعد حرفای مشمئزکننده بزن.» مشخصاً جلوی خنده‌اش را گرفته:« خودت بهونه دستم دادی. می‌تونستی بگی لااقل خوشمزه بمیر.»


« به تو باشه، برا همینم یه چیزی درمی‌آری که حالِ آدمو بهم بزنی!» و خنده‌ام می‌گیرد. او هم دیگر خنده‌اش را نمی‌خورد. در عوض به بیسکوییتش گاز می‌زند و همراه با جرعه‌ای چای، فرومی‌دهد. مسیر نگاهش را که دنبال می‌کنم، می‌بینم روی گل‌های کاکتوسش قفل شده. برخلاف انتظارم، بیسکوییت خیلی زودتر از چای تمام می‌شود و در حسرتش می‌مانم. ولی پس از قورت‌دادنِ آخرین جرعه‌ی چایِ عطرآگین و ولرمِ بابونه، می‌گویم:« حالا خدایی دلیل این همه...» دنبال واژه می‌گردم تا مؤدبانه حرفم را پیش ببرم. اما وقتی نگاه منتظر ارغوان را می‌بینم، بی‌خیالش می‌شوم:« بداخلاقیات چیه؟ اگه مرتب فیزیوتراپی بری و روحیه‌تو برگردونی، مطمئنم خیلی زودتر از چیزی که حتی دکترت توقع داره خوب می‌شی.»

- مسئله این نیست فقط.

« خب؟ مشکل چیه؟» باز به بیرون خیره می‌شود. انگار که بخواهد از اعماق ذهنش کوهِ مشکلاتِ خود را ارزیابی کند:« راستش... یه جورایی بی‌انگیزه شدم.» پووفی می‌کنم:« بی‌انگیزه‌ی چی؟ بابا همه زندگی که اسکیت نیست! درست هست، دانشگاهت هست، مامانت هست، بابات هست، من هستم خنگِ خدا! دیگه انگیزه چی می‌خوای؟» به سمتم برمی‌گردد:« چی می‌گی نادیا؟ از دانشگاه عقب می‌افتم. بابام افتاده دنبال کارای مرخصی‌م، استادام هر کدوم یه تزی می‌دن. شانس اوردم عملم افتاد آخرای اسفند. وگرنه خیلی زودتر و بیشتر ازینا سرِ درس و دانشگاه اذیت می‌شدم. گیریم همه‌چی در نهایت لطف الهی، به خوبی و خوشی بگذره و من بتونم سر کلاسام حاضر شم. درس برای چی بخونم؟ درس برای چی بخونم وقتی هر لحظه ممکنه یه مشکلی تالاپی از آسمون بیفته تو زندگی‌ت که همه شور و شوقتو بخشکونه؟ بشی مث این کاکتوسای بیچاره که هر چقدم مقاوم باشی، آخرش پژمرده بشی.» بعد عین ماتم‌زده‌ها به ردیف گلدان‌های کاکتوسش می‌نگرد:« برای همینه که دیگه نمی‌خوامشون. یاد باتلاقی که توش گیر کردم، می‌ندازنم.»


فنجان‌های چای را داخل سینی می‌گذارم تا ببرمشان. اما صدای شکستنِ چیزی، توجه‌ام را جلب می‌کند و سر به سمت ارغوان می‌چرخانم. با خشمی وحشیانه که از او خیلی بعید است، یکی یکی گلدان‌ها را دارد از پنجره پرت می‌کند. هر باری که یکی‌شان می‌شکند، چیزی از درونم می‌شکند و قلبم با تپشی سرد، محکم می‌زند. انگار که عاجزانه بخواهد مرا وادار کند جلوی ارغوان را بگیرم. سینی را بی‌حواس روی میز می‌کوبانم و به سمتش می‌روم. اولش بی‌اهمیت به من، گلدانی دیگر را پرت می‌کند. ولی وقتی شانه‌هایش را می‌گیرم و به عقب می‌رانم، با قدرت هُلم می‌دهد. طوری که مجبور می‌شوم پنجره را ببندم و بی‌اختیار داد بزنم:« این کولی‌بازیا چیه ارغوان؟! خودتو جمع و جور کن!»


در این لحظه، مادرش در اتاق را باز می‌کند و با دیدنِ درگیری من و دخترش، با دست به گونه‌اش چنگ می‌زند:« ای خدا! مامان تویی گلدونای طفلکی رو پرت می‌کنی؟! گناه دارن!» پرده را می‌کشم و آن‌قدر خشن صندلی چرخدارِ ارغوان را دور می‌کنم که با حیرت به من خیره می‌شود. دستانم را در امتداد بدنم مشت می‌کنم تا به خود مسلط شوم:« نمی‌شه که رو حساب حال و روزت هر کاری می‌خوای بکنی و بقیه هیچی بت نگن! مث دختربچه‌های لجباز شدی! تو این‌طوری نبودی ارغوان.» صدایم را پایین می‌آورم:« تو اون ارغوانی نیستی که من از دبیرستان می‌شناختم. تو بودی که همیشه منو آروم می‌کردی و جلوی خشمم رو می‌گرفتی. چرا خودتو این‌قد گم کردی؟ به جای این کارا دهن وا کن حرفتو بزن. کیه که نشنوه؟ وقتی من پا می‌شم از سفرم می‌کوبم بخاطرت می‌آم، انتظار ندارم گلدون پرت کنی. وقتی مامانت این همه بهت رسیدگی می‌کنه، انتظار نداره این‌قد باهاش سرد رفتار کنی. کاش بدونی رو بقیه چه تأثیری می‌ذاری. ولی انگار جز خودت کسی رو نمی‌بینی.»


ارغوان نگاهی به مادرش می‌اندازد و نگاهی به من. بعد به پنجره زل می‌زند؛ انگار بخواهد از نگاهمان فرار کند:« حرف بزنم که چی بشه؟ آدمی که درد داره حوصله حرف زدن نداره. حرف بزنم زانوم خوب می‌شه؟» مادرش به آرامی نزدیکش می‌شود:« زانوت خوب نمی‌شه. ولی دلت که خوب می‌شه عزیز دلم.» و دستش را دور شانه‌ی ارغوان می‌اندازد. ارغوان دیگر چیزی نمی‌گوید.


 مادرش وقتی از آرام‌شدنش اطمینان می‌یابد، لبخندی به من می‌زند:« باهاش حرف بزن.» و می‌رود. ارغوان به در خیره می‌شود که می‌گوید:« اصن دردم اینه؛ من اگه دیگه نتونم اسکیت کنم چه جوری انرژی‌مو تخلیه کنم؟» بعد می‌تواند به من نگاه کند:« تو که می‌دونی من چطوری‌ام. همیشه‌ی خدا یه غلیانِ زیادی تو وجودم بوده که اگه خالی‌ش نمی‌کردم، منفجر می‌شدم. رو اوردم به نقاشی. کنکور نذاشت دنبالش کنم، ولش کردم. تا به خودم اومدم دیدم شده بیستِ شهریور، باید برم دانشگاه. رو اوردم به عود، بعد یه سال استادم رفت استرالیا. ولش کردم. حالام گفتم چرا ورزش نه؟ من از بچگی عاشق اسکیت بودم! این‌قد حظ می‌کردم ژانگولربازی‌های پسرا رو تو تلوزیون و این ور اون ور می‌دیدم، به دلم افتاد بزنم تو کار اسکیت. چمدونستم یهو کله‌پا می‌شم می‌افتم گوشه خونه. چطوری انتظار داری انگیزه داشته باشم وقتی دست به هر کاری زنم به یه بهونه‌ای ول می‌شه؟»


روی تختش می‌نشینم:« اشتباهِ تو همینه. دست به کلی کار می‌زنی و انتظار داری یه فرجامی داشته باشن. نمی‌گردی راهتو پیدا کنی. همین می‌شه همه کاکتوسایی که به جونت بند بودن، رمق براشون نمی‌مونه.» از اتاق خارج می‌شوم و سینی را روی کابینت آشپزخانه‌شان می‌گذارم. فنجان‌ها را برمی‌دارم تا بشورم که مادر ارغوان سر می‌رسد:« نمی‌خواد نادیا جان، برو پیشش باش. قدر کافی اذیت شدی امروز.» همان‌طور که فنجان‌ها را داخل سینک می‌گذارم و شیر آب را باز می‌کنم، می‌گویم:« اذیت نمی‌شم. ظرف‌شستن آرومم می‌کنه.» و با لبخند نصفه- نیمه‌ای، مشغول می‌شوم.

***

وقتی برمی‌گردم، ارغوان خیره به کاکتوس‌های باقی‌مانده‌اش است. دستانم را با گوشه‌های سویشرتم خشک می‌کنم:« مامانم می‌گه گل و گیاهو که آب ندی، غصه‌شون می‌گیره. اونا که غصه‌شون بگیره، همه آدمای اون خونه هم غم‌برک می‌زنن. یه جورایی مثل عاق‌کردنِ ما آدما می‌مونه.»


« با مامانت موافقم.» بعد رو می‌کند به من:« برو یکم آب بیار.» می‌روم پارچی بیرون بیاورم و آب بکنم و برگردم که می‌گوید:« بعد اینا رو بیار داخل. خیلی سرما خوردن.» سرم را به نشانه‌ی اطاعت تکان می‌دهم. به طرزی غریزی می‌دانم که این‌ها همه چیزهای خوبی‌ست. بنابراین با وسواس و حوصله‌ی تمام گلدان‌ها را پای پنجره می‌چینم و بعد از تمیزکردنشان، آرام آرام پارچ آب را روی سر و صورت هر کدام می‌ریزم. یکی‌شان که مطمئن نیستم کاکتوس باشد، مثل ماری پیچیده و بالا آمده:« این همونی نیست که براش آهنگ می‌ذاشتی، بلندتر می‌شد؟» لبخند کم‌رنگی روی لبان ارغوان می‌نشیند:« چرا. خسروپرویز.»


« توئم با این اسمات. اون یکی چی بود؟ خاتون؟» گیاه لاغری که برگ‌های سبزِ شفافی دارد و در نزدیکیِ گل برگ‌مانندش رو به سرخی می‌رود، نشان می‌دهم. ارغوان می‌گوید:« نازخاتون.» ولی گل قهرش کاملاً خشکیده. به طور رقت‌انگیزی همه‌ی برگ‌های نحیف و باریکش ریخته و خاکش سفت و خاکستری شده. ارغوان با دیدنش یک لحظه فروغ چشمان عسلی‌اش رنگ می‌بازد. به زمزمه‌ی ضعیفی می‌گوید:« اون مُرده. لوسی مُرده.» عمیقاً ناراحت می‌شوم. دستم را روی شانه‌اش می‌گذارم:« دیگه اینم عاقبت هر کی لوسه.» لبخند بی‌رمقی می‌زند و آن لحظه تازه متوجه می‌شوم ابروهایش پُر شده‌اند و رنگ به صورتش نمانده. زیر چشمانش هم گود افتاده و کبود شده. واقعاً حال خودش هم دست کمی از گیاهانش ندارد.


صدای بازشدنِ هر دولنگه‌ی در خانه‌شان توجهمان را جلب می‌کند. من و ارغوان به سمت پنجره می‌رویم تا با دیدنِ وانت آبی‌ای که تا وسط حیاط هیکلش را روی سنگ‌فرش‌های قهوه‌ای-سفید می‌کشاند، نگاه سردرگمی نثار یکدیگر ‌کنیم. پشت سر وانت، پدر ارغوان از در وارد می‌شود و بلافاصله، مرد راننده‌ی وانت پایین می‌آید و صدای خود را به کله‌اش می‌اندازد:« آقا می‌گم که اینا رِ واس همین‌جا می‌خواین؟» پدر ارغوان با حرکت دستانش اشاره می‌کند که مرد صدایش را پایین بیاورد:« آره آره. می‌خوام دورتا دور حیاطو بچینی. هر چقدرم اضافه اومد، تا رو نرده‌ها پُر می‌کنی.»


 ارغوان دیگر تاب نمی‌آورد. با چنان سرعتی چرخ‌های صندلی‌اش را می‌گرداند که از ترسِ افتادنش با هول و ولا دنبالش می‌دوم. مادر ارغوان که دارد روسری سرخش را زیر چانه گره می‌زند، با دیدنِ حرکتِ برق‌آسای دخترش یک لحظه در دم وا می‌رود و مات می‌ماند. ولی ارغوان بی‌توجه به حالت من و مادرش تا درِ خانه‌شان پیش می‌رود و باز می‌کند و تا نزدیکی پله‌های حیاط می‌تازد. یحتمل اگر خودم را روی دسته‌های صندلی‌اش پرت نمی‌کردم تا او را بگیرم، پله‌ها را هم رد می‌کرد و خدا می‌داند که چه می‌شد. پدر ارغوان که سر و صدایمان را می‌شنود، برمی‌گردد و اخم می‌کند:« باز تو این‌جوری اومدی بیرون؟ چندبار باید بهت بگم محض رضای خدا یه چیزی بنداز دور خودت؟» ولی در عوض ارغوان با ذوق می‌گوید:« اینا مال منن؟!» مرد راننده برمی‌گردد و به ارغوان نگاه می‌کند و از شادیِ او لبخندِ پت و پهنی به پدرش می‌زند. اما پدر ارغوان روی حرفش تأکید می‌کند:« برگرد یه چیزی دورت بنداز.» مادر ارغوان که حالا به خودش آمده، تا نزدیک نرده‌های ایوان می‌دود:« دلمو شور دادی دختر! این چه کاریه آخه یهویی!»


« یه چیزی بیار سرش کنه نجمه. حرفِ منو که گوش نمی‌ده.» مادر ارغوان داخل خانه می‌دود و من رو به او می‌گویم:« فکر کردی می‌خوای با این همه گل چی‌کار کنی؟ تو که نه انگیزه داری، نه حالی داری، نه توانی داری...» و با شیطنت ابروهایم را بالا می‌اندازم.

- می‌خوام از خوشحالی خودمو از پنجره اتاقم پرت کنم پایین.


و تا شب که کار پدرش و مرد راننده تمام می‌شود، لبخند روی لبانش مثل شکوفه‌های گیلاس می‌درخشد.