پیرمرد دست کشید به صفحه‌های خاکستری.  بی عینک، همه چیز مواج بود و دریاگون. چین‌های بسیارِ سر انگشتانش با آن صفحه‌ها روزگار گذرانده بودند و هرروز، باز آشناتر می‌شدند. ورق می‌زد، باز هم ورق می‌زد، می‌رسید به آن صفحه خاص، قلبش چند تپش را یک‌در‌میان رد می‌کرد، خیره می‌ماند، خم می‌شد روی کتابچه - همان‌قدر که ستون فقرات فرسوده‌اش اجازه می‌داد – و باز هم خیره می‌ماند. سپس، شاید یک دقیقه بعد، یادش می‌آمد باید نفس بکشد. نفس عمیقی می‌کشید، انگار غواصی که به امید مرواریدی بزرگ، عمیق‌تر از آنچه باید شنا کرده و حالا، با مرواریدی درشت و بی‌همتا در مشت و بی ذره‌ای هوا در سینه، به سطح آب می‌کوبد و بیرون می‌آید و انگار با فریاد نفس می‌کشد.
کمی که نفس می‌کشید و سوزش سینه‌اش که آرام می‌شد، کتاب را می‌بست و تکیه می‌داد، کمر دردناک را به پشتی پرنقش قرمز‌رنگ، سر را به دیوار گچی.
این ماجرای هرروزه‌ی آن سالهایش بود. آدم پیر که می‌شود، سعی می‌کند بند و بست زندگی‌اش را، با کارهای ثابتِ هرروزه حفظ کند. برنامه‌ی امروزش مانند دیروزش است و مانند پریروزش، و این خوشحالش می‌کند. نه، ملال‌آور نیست؛ وقتی زندگی‌ات تمام شده باشد، وقتی بدانی تنت آن‌قدر نحیف شده که کم‌ترین باد تغییر و اتفاق را تاب نمی‌آورد، دانستن اینکه یک ساعت بعد کجا خواهی بود و چه خواهی کرد، آرامش قلبت می‌شود. همان «عادت» که در جوانی از آن فرار می‌کردی، تنها سرپناهت خواهد شد در برابر دنیایی که مدام تغییر می‌کند و تو دیگر نای هم‌پایی با او را نداری..
پیرمرد هم پناهش را در همین کتاب پیدا کرده بود. مراسم تورق کتاب پیرمرد، همواره همان بود که بود؛ هرچند که طی سالها مانند هر رسم دیگری کیفیتش دگرگون شده بود.
اوایل، شیشه عینک بزرگ و گردش را با تن‌پوش پنبه‌ای‌اش پاک می‌کرد و پای هر صفحه، پای عکس‌های هر صفحه، چند بار پلک می‌زد که خوب ببیند. که هیچ چیز را از دست ندهد. خوشحال بود که هنوز می‌توانست خال کوچک روی پیشانی دختر میانی‌اش را ببیند. دوست داشت همه‌ی عکس ها را با لذت نگاه کند، هرکدام را دقیقه‌ها مزه‌مزه کند و ذره‌ذره‌شان را لمس کند و بعد برود سراغ تصویر و خاطره‌ی خاکی‌رنگِ بعد.
دوست داشت به آن صفحه خاص که می‌رسد، با طمانینه برسد. خودش را عذاب می‌داد برای رسیدن به آن و از اشتیاق خودش سرکیف می‌شد. سرکیف می‌شد که می‌دید دلش، هنوز بعد از هشتاد و اندی سال، لرزیدن را از یاد نبرده.
اما این سالهای آخر، رسم دیدار آن کتاب خاکستری و کهنه و تورق عکس‌های قهوه‌ایِ چسبیده به صفحه‌هایش، متفاوت شده بود. این روزها، پیرمرد مراسم را بی عینک شروع می‌کرد. پای کتاب که می‌نشست، عینکش را بر می‌داشت و می‌گذاشت روی زانو، و بعد کتاب را باز می‌کرد. چشم‌هایش آب آورده بود و دیگر هیچ‌چیز از عکس ها را نمی‌دید. حالا، همه‌ی چهره‌ها یکی بودند، محو و خام. تمام شهرها و جای‌ها، انگار مرزهای بین خودشان را شسته و پاک کرده بودند. دیگر برای پیرمرد بیابان‌های نجف تفاوت چندانی با کاروان‌سرای مشهد نداشت. اما او همه‌ی عکس‌ها را در ذهنش می‌دید. همین بود که عینک را کنار گذاشت. عینکش را زمانی کنار گذاشت که فهمید آنچه از عکس ها در ذهنش دارد، با آنچه چشم‌هایش می‌بینند تفاوت می‌کند. وقتی که فهمید چشم‌هایش دارند به خاطراتش خیانت می‌کنند. یا شاید هم، برعکس. از آن روز به بعد، دیگر به عکس ها، به آن مستطیل‌های قهوه‌ای رنگِ نیم پوسیده نگاه می‌کرد و هرچه می‌خواست می‌دید. هرچه خاطراتش می‌گفتند. هرچه دلش می‌گفت.
چیز دیگری که در آن سال‌های آخر، در مراسم پیرمرد متفاوت شده بود، نحوه‌ی ورق زدنش بود.
اگر می‌دیدی‌اش، شاید حس می‌کردی این همه سال دیدنِ همان عکس‌ها و آدم‌های میخ شده به لحظه‌ها و قاب‌ها، دلش را زده و تکرارش از او حوصله می‌برد. دیگر، آن‌طور مانند قدیم روی کتابچه قوز نمی‌کرد و روی هر خط و نقطه و لکه که پیشتر دیده بود یا ندیده بود دقیق نمی‌شد. فقط نگاهی گذرا می‌انداخت و ورق می‌زد. هرچه جلوتر می‌رفت، سریع‌تر ورق می‌زد. مواظب بود که کاغذ پوسیده و کم‌دوام نشکند. انگشتانش و مسیر نگاه محو و تارش روی صفحه‌های کهنه می‌دوید و پیش می‌رفت و شتاب می‌گرفت.
اما رسمِ مقدسِ دیدارِ آن صفحه‌ی خاص، هیچوقت، حتا ذره‌ای عوض نشده بود. با همان سکوتِ مجسمه‌وار، همان نفس کشیدنِ دیوانه‌وار، و سپس، همون سکون مرگ‌وار.
شاید فهمیده بود که آن سال‌های آخر، سال‌های آخرند. شاید برای دیدن آن صفحه و عکسی که تمامش را لب به لب پوشانده بود، عجله داشت. شاید می‌ترسید که امروز نبیندش. که شاید امروز، میانه‌ی دیدار عکس‌ها، نفس کم بیاورد و نگاهش به آن عکس نیفتد. اضطراب داشت. از روی دشت‌زاری پر از گذشته می‌دوید و وقتی شتاب‌زده به صفحه خاصش می‌رسید و باز دلش، و باز دلش برای هزارمین، و باز دلش برای هزارمین بار می‌لرزید، آن وقت بود که آرام می‌شد.
پیرمرد دست کشید به صفحه‌های خاکستری. بی عینک، همه چیز مواج بود و دریاگون. اما ذهنش مثل مرغی دریایی پرواز می‌کرد و آزاد می‌رفت. حس می‌کرد از همیشه دارد سریع‌تر ورق می زند. انگار که در ذهن از تمام دختران و پسرانش، از دخترعموها و پسرعموهایش عذرخواهی می‌کرد و مودبانه ورقشان می‌زد.
پدرش را هم ورق زد و مادرش را که کنارش ایستاده بود. پدر، وقتی که روی صفحه‌ی دیگر برمی‌گشت و ناپدید می‌شد، چشم غره‌ای رفت.
خواهر کوچکترش، آخرین صفحه‌ی پیش از صفحه‌ی خاصش بود و برای همین، سالها بود که با شوقی بیشینه، شوقی بیش از آن‌که پیرمرد حقیقتا دوست داشته باشد ورق می‌خورد. شوقی که دخترک می‌دانست ذره‌ای از آن به سوی او نیست، به سوی همسایه دیوار به دیوارش است، که خودخواهانه تمام صفحه‌ی بعد را، لب تا لب پوشانده.
خواهر کوچکترش، سالها بود که با او قهر کرده بود.
چروک‌های سر انگشت پیرمرد، غبار روی صورت خواهر را جارو کردند، با مهربانی و با لبخندی برادرانه، و اندکی اندوه، به نرمیِ بوسه‌ای قدیمی، و ورقش زدند.
غواص عمیق ترین نفسی که می‌توانست را گرفت و درون آب پرید.
انگار دستی یخ زده، با انگشت روی قلب پیرمرد خط می‌کشید. پیرمرد، بی نفس، روی ابروهای زنی که میان عکس جا خوش کرده بود، حداقل آنجا که تصور می‌کرد باید ابروها باشند، دست کشید.
غواص پا می‌زد و فروتر می‌رفت. چشمانش این بار، مرواریدی را دیده بود که انگار هیچوقت به چشمش نیامده بود. شاه مرواریدی که انگار عکس خورشید روی آب، تلالو آن بود.
پیرمرد کتابچه را بالا گرفت و لب‌هاش را روی کاغذ فشرد. دست‌هایش می‌لرزیدند، پس کتاب را آنقدر محکم گرفت که آن صورت لطیف و بی قرار، زیر لب‌هایش آرام بگیرد.
غواص پای دیگری زد و ثانیه‌ای بعد، مروارید را در مشت فشرد. حس می‌کرد پایین‌تر از هر وقت دیگری رفته. برگشت و به بالا نگاه کرد، به عکس خورشید روی آب، که انگار به اندازه‌ی سال‌ها دور بود، شاید به قدر پنجاه یا شصت سال...
بجز سینه، چشم‌های پیرمرد هم می‌سوخت. یک باریکه‌‌ی آب، از میان چین و تاب صورت پیرمرد می‌غلتید تا تشنگیِ پنجاه‌ساله‌ی آن عکس قدیمی را برطرف کند. اولین قطره درست روی صورت او افتاد و انگار رنگی دوباره به رخش دواند. بند دل پیرمرد پاره شد. یادش رفته بود که آن چشم‌ها چقدر، چقدر خورشید بودند!
بالا آمد. می‌دانست نفسش این بار تا سطح آب یاری‌اش نمی کند؛ پایین‌تر از همیشه رفته بود. اما با این حال، پا زد و بالا آمد. سینه‌اش به سوزش افتاده بود و شاه مروارید، داغ در مشتش. سینه‌اش می‌سوخت. تصویر خورشید روی آب، هنوز خیلی از او دور بود.
پیرمرد تکیه داده بود، کمر را به پشتی پرنقشِ قرمز‌رنگ، سر را به دیوار گچی. یک دستش را روی عینکش گذاشته بود که مثل روزهای دیگر بی‌استفاده سر زانویش بود، و دست دیگرش را آرام و محترم، روی صورتی که مثل خورشید می‌درخشید. او آخرین سنت آیین روزانه‌اش را هم شکسته بود. خلاف هرروز، دیگر نفس نفس نمی‌زد.