سلام! 


اومدم آشوب کنم. :evil:


عرضم به حضورِ انور و عنبر و اخترتون، یه داستان‌کوتاه خیلی وقت پیش نوشتم که تو چندتا مسابقه فرستادم، رد شد. :hammer: ولی ازون جایی که خودم خیلی دوستش دارم، می‌خوام عیب و کاستی‌هاش مرتفع بشن. فلذا خیلی خوشحال می‌شم بخونین و منو از نظرات خوبتون بهره‌مند کنین. 

***

بوی چای بابونه همه خانه را برداشته. به مادر ارغوان سلام می‌کنم و با لبخندش پاسخم را می‌دهد. تا قبل از ورودم مطمئن نبودم دارم کار درستی می‌کنم یا نه. ولی حالا که آمده‌ام، حالا که این صورت لبخنده و چشمان مملو از امید را می‌بینم، تردید نمی‌کنم. مادر ارغوان بعد از احوال‌پرسی، مرا سمت اتاق دخترش هدایت می‌کند و آرام تقه‌ای به در می‌زند:« ارغوان، یکی اومده ببینتت.» و با ذوق به من می‌نگرد که صدای ارغوان برمی‌خیزد:« من که گفته بودم حوصله کسی رو ندارم.» یک بارِ دیگر فکر می‌کنم شاید کار درستی نمی‌کنم که می‌خواهم در این وضعیت او را ببینم. شاید روی حساب ترحم و دلسوزی بگذارد. ولی خب مگر دلیل دیگه‌ای هم دارد؟ به هر حال توی دوستی هم آدم دلش می‌سوزد دیگر. رفقا برای یکدیگر دلسوزند. نمی‌فهمم چرا ارغوان این‌قدر زودرنج و حساس است.